آیلا و هستی
روز جمعه 24/3/92 مهمون باغ زیبای عمو دکتر و خاله سیمین جون بودیم و چون یک روز قبل از تولد بابایی بود من هم فقط تونستم یک کیک کوچولو سریع بپزم ( به علت کمر درد) و به باغ بردیم . تو باغ آیلا و هستی با هم بازی می کردند هرچند گاهی شکر آب هم می شد ولی در کل خوب بود بالاخره پیشنهاد دادم آخر وقت به باغ بریم و چند تا عکس از این دو تا کوچولوی شیطون بندازم . البته باید بگم اولش آیلا زیر بار نمی رفت اما تا دید هستی چند تا عکس انداخت راضی شد. ای بابا زبونت رو چرا بیرونه ؟ هستی چه شاد می خنده اون وقت این دخملی من دهنش رو ببین چیکار می کنه آیلا جون چرا با عصبانیت دستت رو که هستی جون گرفته می کشی؟ بالاخره دست هم دیگر...










